همیشه در عجب بودم ...!!
که دریا با همه وسعت ... چرا سر می نهد بر شانهء ساحل
غرورش کو ... ؟ که در آغوش ساحل ... دائما ناخوانده مهمان است
و ساحل پس زند ... او را ... و باز این قصهء مادام و تکراری .... برای من معما بود!!
و اکنون خود ........... معما گشته ام ................. با تو..... !
نظرات شما عزیزان:
|