بگذار تا بگويم تقدير لا اباليست

عكس و متون ادبي

مشکلاتت را به دریا بسپار...

بر بلندای تمامی تفکرات مثبت‌گرای خویش،
محکم بایست
و با چشمانی سرشار از کنجکاوی و محبت به دریا نگاه کن،
هر آنچه که در خود می‌جویی را
در گستره‌ی پرتلاطم دریا خواهی یافت.
 
و
 
آنگاه
 
مشکلاتت را به دریا بسپار

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: پنج شنبه 7 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

گاهی وقتا...

گاهی وقتا نیاز داری که عشق بورزی ، که یکی باشه تا به هیچی کار نداشته باشه و تو فقط دوسش داشته باشی ، یه آدم زلال و بدون نیرنگ ، یکی که این اجازه رو بهت بده که دورش بگردی و فهمیده باشه و قضاوتت نکنه و دیونه بازی هات رو نگاه کنه..      تو هم مثل یه آتشفشان سر ریز کنی و واژه ها رو یکی یکی تزیین کنی و نخ کنی و بنداری گردنش و بشینی کنارش و حظ شادیش رو ببری

گاهی وقتا  دلت می خواد یکی باشه ظرفیت داشته باشه و وقتی میگی دوستت دارم با همه وجودش بفهمه یعنی چی ، لوس نکنه خودش رو ، حتی پیگیر چیزهایی هم که میگی نشه ، حتی فرداش که دوباره به نقابت پناه می بری و میشی همون آدم جدّیه قصه ، اونم خودش رو بزنه به اون راه که اصلا نه خانی اومده و نه خانی رفته !

گاهی وقتا دلت می خواد یکی باشه که وقتی از همه جا مونده و رونده شدی بهش بگی بی خیال همه چی........الان فقط زنگ زدم بهت بگم دوستت دارم همین !   اونوقت انگار وصل میشی به هر چی نیروی عشق ِ که تو کائنات ِ و کوه از شونه هات برداشته میشه !

گاهی وقتا دلت می خواد هیچکس نباشه حتی اون کسیکه همیشه بوده و اون این خواسته رو بهتر از همه درک کنه و چند روزی نباشه، تو باشی و چه کنم ها و تضادها و ترس ها و درگیری های "ورِ منطقی " با "ورِ احساسیت " !

گاهی وقتا دلت می خواد بدون اینکه نگران چیزی باشی ، بدون دغدغه ِ فردا چی میشه ، بدون فکر به آخر داستان و نتیجه اش بهش بگی دوسش داری و اون بهت بگه که چقدراحساست رو می فهمه و چقدر خوبه که دلت پر از نشاط و دوستی و مهر ِ ، بدون اینکه از فردا بخواد بازی عاشقم باش رو برات اجرا کنه و آخرش وادارت کنه سر بگذاری به کوه و بیابان و بری و پیدات نشه حتـــــــــــــــی حوالی جان و دلت !!

گاهی وقتا ....

آره داشتم می گفتم گاهی وقتا آدم اینجوری میشه  ! اما فقط گاهی وقتا

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: پنج شنبه 7 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

زنگ دنیا

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت

اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: پنج شنبه 7 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

فرق است میــان آنــکه یـــارش در بــر . . .

با آنـــکه دو چشــم انتظـــارش بــر در

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: پنج شنبه 7 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

مروری بر آثار رابیندرانات تاگور


ستاره می گوید : بگذار چراغم را روشن کنم و هرگز بحث نکنیم که آیا این کمکی به زدودن ظلمت می کند یا نه !  .....
 

براي تشويق يك ستاره ي كمرو

شب بزرگوار تمام ستارگانش را روشن مي كند

 

تعصب مي كوشد حقيقت را درچنگال خود سالم نگه دارد

با فشاري كه آن را خواهد كشت

 

از تيرگي موقر معبد

كودكان مي گریزند تا در خاك بنشينند

خدا در بازي آنها می نگرد

 

و كاهن را فراموش می كند

 


خاک در ازای محبت هایش درخت را بسته به خود نگه می دارد ،

آسمان اما چیزی نمی خواهد و آزادش می گذارد،

سایه خجالتی در باغ ساکت و خاموش به خورشید عشق می ورزد .....

گلها راز او را میدانند و لبخند می زنند ،حال آن که برگ ها آن را زمزمه می کنند!

 

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ...

می خواهم بدانم ،

                   دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

                                               تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

 رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

 بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

 همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو


چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

حافظ شیرازی

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

بیا کنارم......

دستام و بگیر... محکم تر....

کمی با من تو این مسیر قدم بزن.......

دلم برای نفسات تنگ شده.....

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

ازتون چه پنهون ، هنوز دلم بی دلیل براش تنگ می شه ...
بی دلیل ...!!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

مهم نیست آدما کی و چرا وارد زندگیت میشن و کی و به چه علت ازت فاصله می گیرن
این مهمه که باور داشته باشی هر فردی که وارد زندگیت میشه مسئول رسوندن یه پیغام بهته
سعی کن از این پستچی بهترین نامه رو بگیری
شاید اگه اون نمیومد تو همیشه منتظر یک تجربه یا یه خبرمی موندی

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

     آدم دوس داره گاهي غرق شه
               غرق شدن هميشه تو آب نيست.. تو غصه نيست.. تو خيال نيست..
                                آدم دوست داره گاهي تو يه آغوش غرق شه...!


 

 

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

وقتی ...
دلتنگ تو میشوم

وقتی ...
عطر تنت را می خواهم

من به باد هم
التماس میکنم
خدا که جای خود دارد ...!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

باید مرد باشی تا بفهمی احــــســـــــــــــاس یک زن فروشی نیست،
هدیه است . . .
 

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

دل من باز گریست،
قلب من باز ترک خورد و شکست،
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد،
و از این عشق گذر خواهی کرد،
ونخواهی فهمید،
بی تو این باغ پر از پاییز است ...

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

باز هم یک غزل و خلوت نیمایی من

باز هم شعر نهان در دل شیدایی من

من و رویای رسیدن به تو در اوج خیال

تو ولی بی خبر از عشق اهورایی من

آسمان مقصد خوبیست اگر بگذارد

تاروپود قفس کهنه دنیایی من ...

 

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

چه خبر از دل تو
نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟

يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟

مثل روياي رسيدن به خدا....    همه شب تا به افق

دل من نيز به آزادگي قلب تو..........

پر ميگيرد

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
 
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای
 
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
عجب خواب قشنگی ست تو مال من شده ای

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

بگذار نگاهت کنم
به چشمانم بنگر انبوه دردم را حس میکنی
مفهوم نگاهم را درک میکنی
نه,نه,چشمانت رانبند,اشک نریختم که رو برگردانی,نگاهم کن
بگذار جاری شود ازچشمانی که لبریز است
صبر کن طاقت بیار چشمانت را نبند,میخندم برایت
میخواهم که بمانی ,میخندم شاید اینگونه بخوانی هجوم تنهایی سردم را
چرا؟چرا حال رو برمیگردانی من که خندیدم ,بگذار نگاهت کنم
بگذار نگاهت کنم
حال تو میگریی؟اخرچرا؟
بگو من چه کنم؟من که خود از تو خواستم رو برنگردانی و نگاهم کنی حال با این چشمان گریان تو چه کنم!
اشک نریز نمیخواهم رو برگردانم
میخواهم نگاهت کنم

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

زن ....
جنس عجیبی ست!
چشم هایش را که می بندی, دیدِ دلش بیشتر...
دلش را که میشکنی, باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
انگار درست شده تا...
روی عشق را کم کند!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

دست خودت نیست......زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

آرام آرام مي بوسَمت
آنقدر كه طرح لب هايم ،
روي تمام اندامت جا بماند!
بگذار بدانند آغـوشِ تـــو ،
تنــــها ،
قَلمروي من است....!

 

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

می پرسی

چه می کنم ..!؟
کاری جز سکوت در برابر یک آغوش بسته

وجود دارد ..؟

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

حوا که بغض کند ، حتی اگر خدا هم سیب بیاورد
چیزی بجز آغوش آدم آرامش نمی کند...!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی
              به رویش دست میکشیدم تــو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

به تو که فکر ميکنم باورهايم زير سوال ميروند

چه زيبا رخنه کردي در من...

 

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
...
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

ارزو دارم شبی عاشق شوی
ارزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که شبها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

دلم تنگ است... تنگ که باشد فشار میدهد دیگر! تمامِ وجودم را میفشارد، بغضی هم دارد که خودش را هرجوری که هست جور میکند، همیشه! روزهایی را یکی یکی میشمرم که دستانم را حلقه نکردم دورش! دستی هم دورم حلقه نشده است...

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

هیچ کسی درکــــــــ نمی کنـد کـه
" من زنـدگــــی ام را گــم کـرده ام لابـه لای تـه ریش مـردانـه اَت
کـه عجیب دلـــــــــم را می لــرزانــد "

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند ...
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است ...!!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

صفحه قبل 1 ... 9 10 11 12 13 ... 20 صفحه بعد

درباره وبلاگ

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرام دیدارش کردم!!!


لینک دوستان

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , honor.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM