بگذار تا بگويم تقدير لا اباليست

عكس و متون ادبي

کاش می دانستی که هرتبـی ،تب عشق نیست

 گاهی وقتا بعضی تب ها

از عفونت هوسه!!!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

دعوتت میکنم امشـــب به نبودنم،به یــــــادم

تو به من دنیا رو دادی

من به تو خاطـــــره دادم

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم:

که پریشانی این سلسله را آخــــر نیست...!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

آرزو می کردم... دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی ست!

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی ست!

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی، سبزه یخ می زد از سردی دی

من چه می دانستم دل هر کس، دل نیست!!!

قلب ها صیقلی از آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

نفست باران است

دل من تشنه ی باریدن ابر

دل بی چتـــــــر مرا مهمان کن

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم...

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید،باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم........

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم... تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت!

آسمان صاف و شب آرام،بخت خندان و زمان آرام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ...همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است...تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است....! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفرکن!

با تو گفتم: حذر از عشق! ندانم! سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد، چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم... باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم!

سفر از پیش تو هرگز نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت، اشک در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم!

پای در دامن اندوه کشیدم... نگسستم،نرمیدم!

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو امــــــــا.... به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرامِ دیدارش
کردم؟!!!

نویسنده: هدي آذر نوش ׀ تاریخ: 1 فروردين 1386برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

صفحه قبل 1 ... 11 12 13 14 15 ... 20 صفحه بعد

درباره وبلاگ

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرام دیدارش کردم!!!


لینک دوستان

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , honor.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM